![]() |
![]() |
|
| پیشا پیش از گورکنی که مرگم بیش از همه او را آزار می دهد عذر خواهی می کنم .. |
|
این وبلاگ برای همیشه به تاریخ پیوست برای همیشه خدانگهدار اما گاهی دلم برات عجیب تنگ میشه ... **********
امروز تلخ تر از همیشه دفترچه خاطراتم را در زیر خروارها خاک دفن کردم و عشقت را برای همیشه در مرداب دلم همچون قاصدکهای پرپر شده گذاشتم و رهسپار دیاری دگر شدم ... خورشید عشقی که در ۱۸ /مرداد /۸۹ برای همیشه خاموش شد... چرایی که هیچ وقت جوابی نداشت . ****
دیگه حوصله نوشتنم ندارم من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر... من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخراه دور در خشم... در مهرباني... در دلتنگي... در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد... من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ... و ترنم دل پذير هر آهنگ.... هر نجواي كوچك.... برايش يك خاطره مشترك باشد... او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ... همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ... آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو ؟ ... تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 مرداد1389ساعت 18:56 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
دلخور بودم و ناراخت شايدم اين حس حسادت من بود كه تحريكم ميكرد اما ديگه بيشتر از اين نمي تونستم تحمل نكم كه عشقم تو بغل اون باشه و سرش رو روي شونه هاي سارا باشه و دستاش دور كمر اون ... وقتي هستي متوجه شد كه برگشتم يه لبخندي زد ، سارا خودش رو جم جور كرد انگار اصلا فراموش كرده بود كه منم هستم بازوش رو گرفتم و اروم دم گوشش گفتم هستي برو اماده شو بايد بريم من حالم خوب نيست اول زيد توجهي نكرد اما وقتي ديد دارم عصباني ميشم گفت خوب ... باشه . تو ماشين حرفي بينمون رد و بدل نشد وقتي صحنه هاي مهموني جلوي چشمام مي اومد حس ميكردم از اسمون به زمين كوبيده شدم ... تشنه ام بود و حسابي كلافه ، دنبال مغازه مي گشتم اما همه جا بسته بود به خودم اومدم ديدم تو ولنجكيم بلاخره يه جايي رو پيدا كردم و چند تايي اب معدني گرفتم و برگشتم تو ماشين ... هستي نشسته بود پشت رل ... منم چيزي نگفتم صندلي ماشين رو خوابوندم و چشمامو بستم ، اما آروم آروم گريه ميكردم اما نمي زاشتم هستي بفهمه ... با اينكه از دستش ناراحت بودم اما حاضر نبودم يه ثانيه هم ناراحتش كنم ... يه نيم ساعتي تو خيابون چرخيديم ، آخرش هم سر از خونه هستي اينا در اوورديم هر چي اصرار كردم گفتم ميخوام برم خونه قبول نكرد از اون اصرار و از من انكار ... كه يهويي گفت نيلو صبر كن الان ميام تو رو خدا هيچ جا نرو تا من بيام ... به گفتن باشه بسنده كردم بعد از چند دقيقه اي برگشت با یه کوله پشتی ... نشست پشت رل و ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت لواسون ( خونه مادر بزرگ هستی ) گفتم منو بزار خونه بعد هر جا دوست داری خودت برو ... گفت باشه اول بریم من وسایلمو بردارم بعد تو رو میریونم خونتون ... می دونستم دروغ میگه اما انگار میخواستم گول بخورم ... باز هم حرفی بینمون زده نشد ... بارو ن هم که همچنان می بارید و تو خیابونا پرنده هم پر نمی زد ...بلاخره رسیدیم ريموت در رو زد و ماشين رو برد تو پاركينگ ... گفت بيا بريم با من بريم بالا آخه من مي ترسم تنهايي برم بالا ... *مادر خونه نبود (به مادر مادري هستي ميگفتيم مادر) رفته بود مشهد زيارت به قول خودش ... دلم نيومد كه تنها بره ... *** اما بگم از خونه مادر كه يه خونه ويلايي بزرگ كه بازسازي شده پر از درختاي شاتوت بود از پله ها كه مي رفتيم بالا يه سالن بزرگ بود كه دور تا دورش مبلمان شده بود و دو تا اتاق درست روبروي هم كه انتهاي سالن بود آشپزخونه هم سمت راست *** وسايل رو از پشت ماشين برداشتم رفتيم بالا مي دونستم ديگه برگشتي تو كار نيست رفتم لباسامو عوض كردم كه يهويي هستي گفت : نيلو برو يه دوش بگير بيا ميخوام باهات حرف بزنم گفتم من هيچ حرفي با تو ندارم ،حوصله بحث هم ندارم بزار واسه يه روز ديگه نه اصلا فردا صبح در موردش حرف ميزنيم ... هستي گفت نه بايد همين امشب همين جا تموم شه بهش توجهي نكردم و رفتم سمت حموم ... بعد از دقايقي كه اومدم بيرون ديدم ميز رو آماده كرده و منتظر منه ، هستي مي دونست چطوري بايد از دلم در بياره و چيكار كنه لباس راحتي پوشيده بود و با نگاهي پر از خواهش نگام ميكرد ، سعي كردم نگام تو نگاش نيفته گذشت ، نزديكاي 3 شده بود ... تو دلم كلي قربون صدقه اش رفتم عاشق اين كاراش بودم ميز رو چيده بود مثل هميشه مثل يه خانوم رفتار ميكرد - از حموم اومدي يه قهوه بخور بعد بخواب چيزي نگفتم نشستم رو كاناپه سرمو تكيه دادم ... با خودم مي جنگيدم اما تصميم مو گرفتم كه برم بخوابم ... قهوه مو خوردم و رفتم تو اتاق
دیگه منتظر ادامش نباشین ... نمی دونم ؟؟؟؟ حسش نیست ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 تیر1389ساعت 17:31 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
سرم خیلی درد میکرد تو ماشین اصلا حرفی با هم نزدیم فقط صدای موزیک بود كه فضاي بين ما رو پركرده بود هوا هم عجيب باروني بود ... ميدونم كه نمي خواست منو ناراحت كنه اما اين كار رو كرده بود به حدي عصباني بودم كه دلم ميخواست هر چي دم دستمه خرد كنم ... نزديكاي 12 شب ميشد كه مهموني رو ترك كرديم هستي بدون اينكه حرفي بزنه يا حتي دليلي بخواد بياره كه منو قانع كنه ... سريع اماده شد ... نميدونستم تصميمم درسته يا نه اما ديگه تحمل اون جمع رو نداشتم ... وقتي رفتيم تو اتاق اماده شيم اومد سمتم كه بغلم كنه اما نزاشتم دستاشو از خودم جدا كردم ... گفتم هستي الان اصلا حوصله تو ندارم فقط زود اماده شو كه بريم ... ازاده ( ميزبان ) يهويي كه ما رو ديد جا خورد و گفت كجا تازه مهوني شروع شده ... اما وقتي ديد چيزي نميگم ادامه داد اين مسخره بازي ا چيه كه در مياري بس كن ديگه ... شورشو در اووردي چي شده مگه كه اينقدر قاطي كردي ... منم به گفتن بعدا باهات حرف ميزنم اكتفا كردم ... در اتاق رو باز كردمو هستي پشت سرم اومد بيرون ، صورت ازاده رو بوسيدم و ازش معذرت خواهي كردم ... از زماني كه تو ماشين نشستم با خودم مي جنگيدم و مهموني رو لحظه به لحظه مرور كردم ،هستي ميدونست من با سارا مشكل دارم و ازش خوشم نمياد ، چون بخاطرش خيلي عذاب كشيده بودم هم من و هم خودش... اون هر كاري ميكرد كه هستي رو بكشونه سمت خودش و منو رقيب خودش ميدونست ، هستي مي دونست كه دوست ندارم باهاش حرف بزنه چه برسه به اينكه بخواد باهاش برقصه ... واي داشتم ديوونه ميشدم فقط رقص نورها روشن بودند و صداي موزيك كه همه ي فضاي خونه رو پركرده بود ... ماجرا از زنگ خوردن گوشي من شروع شد از صداي ويبره گوشي فهميدم كه كسي پشت خط ، سريع رفتم تو اتاق انتهايي كه كمتر صدا بياد ،كسي جز مامانم نبود ،دليل اينكه نگرانم شده بود هنوزم واسم مجهوله يه چند دقيقه اي رو با هم حرف زديم كفتم كه حالم خوبه و اصلا جاي نگراني نيست ... با شور و هيجان خاصي برگشتم كه دوباره با هستي برقصم اما چشمام چيزي رو كه ميديد رو باور نميكرد ، به روي خودم نياوردم مسيرم رو عوض كردم و رفتم هشپزخونه كمي اب خوردم و نشستم روي صندلي ، زاويه ي ديدم طوري بودكه هستي رو كاملا زير نظر داشتم عصباني بودم اما نمي خواستم تصميمي بگيرم كه بعدا پشيمون بشم ، همش با خودم قضيه رو مرور ميكردم و ميگفتم چرا؟؟؟؟ يه 10دقيقه اي به همين منوال گذشت ... انگار توي اون جمع كسي من رو نمي ديد هر كسي يه جوري سرگرم بود بهشون نگاه ميكردم ( هستي و سارا ) هستي خيلي جذاب شده بود با اون تن بلوريش و موهاي بلند و قشنگش كه مثل هميشه روي كمرش ريخته بود ... ادمو به هيجان در مي اوورد ... طوري كه همه رو مجذوب خودش كرده بود ... گاهي وقتا به سارا يا حتي كساي ديگه كه مي خواستن با هستي باشن حق ميدم چون اون واقعا بي نظيره ... اما من به عشقم ايمان داشتم و اعتماد، ت. تمام اون لحظه هايي كه تو اشپزخونه نشسته بودم به لحظه هايي كه داشتيم فكر كردم ... دروغ نگم بغضم گرفت اما گريه نكردم ، با خودم هي تكرار ميكردم من بايد هستي رو درك كنم شايد اون گاهي نياز داره با كسي غير از من باشه يا حتي حرف بزنه ، غذا بخوره ، برقصه ، درد و دل كنه ، اما واسم سخت بود اما با اين خيال خودمو اروم ميكردم از سر تا پاش مرورش كردم ... واي كه با اون لباس خوشگلش چقدر زيبا شده بود تاب سفيد با اون دامن جين كوتاه و سندل سفيد كه يه پاپيون كوچلو روش بود و يه ارايش ملايم ابي – سفيد با اون ناخن هاي مانيكور شده كه با لاك سفيد زيبايش دو چندان شده بود ، گردنبندي كه براش كادو خريده بودم روي گردنش برق ميزد و يه تتو كوچلو روي كتفش كه اسم منوو به يوناني زده بود هر چي بيشتر نگاش ميكردم بيشتر ديوونش ميشدم ...
منتظر ادامه داستانم باشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 تیر1389ساعت 13:58 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
این جمله روزی 100 بار می گفت ... قطره های اشک صورتمو بوسید وگفت الهی من بمیرم که دارم این همه اذیتت می کنم ... بازم هیچی نگفتم تا اینکه سرم داد زد و چیزی بگو دیوونه ام کردی نیلو تو رو خدا امشب با من نامهربونی نکن از اون موقعی که دیدمت یه کلمه با من حرف نزدی و مثل غریبه ها باهام رفتار می کنی دیگه تمومش کن خواهش می کنم ،نگاش کردم دلم طاقت نیوورد بیشتر از این عذابش بدم موهاش بهم ریخته و درهم و چشماش بسته بود با آه و ناله غرق بوسش کردم و اونم بدون مقاومت هیجانهای منو پذیرفت و اشک بود که از چشماش سرازیر میشد و لبهای من شوری اون رو حس میکرد گفتم باشه هستی هر چی تو بگی ..... هستی یه ذره دیوونه بازی دراورد تا بخندم دستاش داغ بود بازوهاش رو به حالت التماس بلند کرد و گفت عزیزترینم تو رو به عشقی که بین ما بوده ، بخاطر صمیمیتی که در این اتاق شریک اون بودیم به خاطر خطاها و آرزوها اشتباهات منو ببخش و تا همیشه منو دوست داشته باش من حرفی نمی زدم اما وقتی که دستاش رو روی تنم حس کردم داغ بود و تنش داغ تر از دستش ... اون شب هم شبی کاملا رمانتیکی بود نهایت لذت اوج محبت و مهربونی ... قول دادیم به چیزی فکر نکنیم فقط عشق بازی کنیم ... چشمای خوش رنگش مثل دریا بود با نگاهش منو هیجان زده می کرد ... حسش می کردم با تمام احساسم وقتی تنش رو لمس می کردم از همه چی رها می شدم از تمام حسای بد وقتی داغی لباش روی لبام بود انگار روحم از بدنم جدا میشد به قدری احساس لذت میکردم که دلم نمی خواست تاریکی شب جاش رو به سپیدی بده اما ... اون رفت و بعد از رفتنش یه هفته ای مریض بودم و دائما تو بیمارستان بودم به خاطر شبایی که نمی خوابیدم و گریه می کردم دچار ضعف شدیدی شده بودم ...اما امیدوارم هر جایی از این کره خاکی هست لبش خندون و دلش بی غم باشه ... هنوزم دوستش دارم می دونم اونم منو فراموش نکرده وقتی عکسا و ایمیل هاش رو می خونم هزار بار برام می نویسه دوست دارم برام نوشته بود اینجا بدون تو برام مثل یه زندون می مونه نوشته بود وقتی دلم برات تنگ میشه تی شرت تو رو می پوشم همون ابی رنگه که با هاش خاطره داریم نوشته بود بوی تو رو میده هزار بار عروسکی که برام خریده بودی رو به یادت می بوسم ... می میرم کنار ساحل و بیاد شبای شمال کنار تو اروم و بی صدا اشک می ریزم ،وقتی اینا رو می خونم بیشتر عذاب می کشم و بغضم می ترکه و چند روزی داغونم تا دوباره اروم بشم ... باید خودمو به بی خیالی بزنم نمی دونم وقتی دلم براش تنگ میشه براش می نویسم، نازنینم ، هستی من ، تنهام و خسته شدم از این روزای خسته کننده هستی عزیزم عشقت تمام تارو پود وجودم رو فراگرفته و تا ابد دوست خواهم داشت می دونم الان خیلی ازم دوری و نمی دونی که من دارم خاطراتمون فقط و فقط به عشق تو می نویسم ... امیدوارم که لحظه های زندگیت پر باشه از شادی ... یادت باشه که تا همیشه عاشق چشمات می مونم و گرمای تنت رو هرگز فرموش نمی کنم ... دیشب به یاداولین بوسه ات به یاد اولین سفرمون به یاد اولین کادوی تولدم به یاد اولین باری که شیطنت های عاشقونه کردیم و بیاد تمام لحظه هامون ساعتها اشک ریختم ... و مثل شبایی که توی این 1 سال داشتم و نفهمیدم کی خوابم برد خوابیدم .... دوستای خوبم اینا جزیی از زندگی من با هستی توی 9 سال دوستی بود داستان زندگی ما این قدر لحظه های خوب داشته که باید برای نوشتن اونها صد ها صفحه بنویسم . می خوام به همه اونایی که خاطرات ما رو می خونن بگم که عشق چیزی نیست که با دوری جسم کمرنگ بشه و از یاد بره به شرطی که اون عشق واقعی و حقیقی باشه ... هیچ وقت نزارید حرمت عشقتون از بین بره ... یه عاشق تنها که فقظ یه دنیا براش خاطره مونده و بس. همین و بس |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 خرداد1389ساعت 18:9 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
من اومدم تا ادامه خاطراتم رو بزارم .... خیلی هم بی حوصله ام ... در ضمن خواستم از دوستای خوبم که منو تو این مدت تنها نزاشتن و به وبلاگم سر زدن تشکر کنم ... ..... و حالا ادامه اش داشتم دیوونه میشدم اما چیکار می تونستم کنم سرعت ماشین رو کم کرد و یه گوشه اتوبان نگه داشت کمربندش رو باز کرد و سرش رو گذاشت روی پاهام کمی صورتش رو ناز کردم و با موهاش بازی کردم اما بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل بشه، تا اینکه گفتم خسته ام راه بیفت ، هیچی نگفت و سرش رو بلند کرد و راه افتاد نمی دونم با چه سرعتی داشت می رفت اما خیلی زیاد بود تا حدی که صدای من در اومد چه خبرته ؟ هیچی نمی گفت فقط با سرعت هر چه تمام بود رانندگی میکرد ، به محض اینکه رسیدیم دم خونشون دستمو محکم گرفت و گفت تو رو خدا امشب و فردا پیش من باش منو تنها نزار ... اما من نمی تونستم از بس بغضمو قورت داده بودم حس می کردم دارم خفه میشم میخواستم تنها باشم و تا اونجایی که می تونم کریه کنم تا کمی سبک بشم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 16:58 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
فرودگاه مهرآباد – بهار 86 یادم نمی ره آخرین جمله ای رو که وقت خداحافظی بهم تو فرودگاه زد اشک تمام صورتش رو پوشونده بود و بلند بلند گریه می کرد : نیلو نمی خوام برم نمی خوام ازت دور بشم ، من بدون تو می میرم من حرفی نمی زدم چون من محکوم شده بودم به این دوری ... اما خودمو کنترل میکردم فقط به خاطر هستی ... روزای آخری که با هم بودیم قبلش یه سفر 4 روزه برای آخرین بار رفتیم مشهد ... شبایی که هتل بودیم می رفتم تو حموم و شیر آب رو باز می کردم اروم اروم گریه می کردم تا هستی صدای گریه مو نشنوه ... مبادا ببینه که من گریه می کنم می دونست دارم داغون می شم و چیزی نمی گم آخه کاری از دستم بر نمی اومد تقدیر این بود ... شبایی که تو هتل بودیم حسابی نگاش می کردم و تمام تنش رو می بوسیدم می دونستم روزای آخر با هم بودنمونه ... روزای آخر بود یه روز دیگه مونده به پروازش با هم رفتیم خرید کردیم ... تا شب با هم تو خیابون چرخیدیم و برای آخرین بار رفتیم رستورانی که همیشه می رفتیم سر میز نشسته بودیم تا نگاش کردم زد زیر گریه آخه من بدون تو چیکار کنم ... یه نفسی کشیدم و گفتم نترس هستی جونم اونجا ازادتری و حتما یکی بهتر از من رو پیدا می کنی بهم گفت دهنت رو ببند نمی خوام چرت و پرت تحویلم بدی با دو تا دستاش صورتش رو پوشوند ... هستی بسه این جا مناسب نیست برای این کارا، دستاش رو گرفتم و از صورتش جدا کردم و گفتم برو یه ابی به صورتت بزن و بعد بیا گفت باشه و از پشت میزش بلند شد ... اما من چی داشتم که بگم فقط بهش گفتم هستی دوري،عشق هاي کوچیک را از بين مي بره. ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه ... گفت نیلو بازم از این حرفا زدی که منو اروم کنی ... شب که رسیدیم خونشون نزاشت که برم خونه تو اتوبان بابایی بودیم مثل همیشه سلین داشت می خوند و هستی باهاش گریه میکرد منم سرمو تکیه داده بودم به صندلی که یهویی .......... منتظر ادامه خاطراتم باشید ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 16:53 توسط یه دخترک عاشق |
|
از دوست خوبم (یکی مثل من ) ممنونم که برام پیغام گذاشته... متاسفانه به خاطر اینکه یه سری از مسایل رو به فراموشی بسپارم دیگه به وبلاگم سر نمی زدم و امروز تقریبا بعد از ۱۰-۱۱ ماه دوباره اومدم بهش سر بزنم ... قول میدم هفته ای یک بار بیام سر بزنم .
محمود آباد – به مدت 8 روز – زمستان 85 ***شب بود و هوای بیرون خیلی سرد بود اولین بار بود که تو زمستون دوتایی با همدیگه اومده بودیم شمال ... اما باید هستی رو کمی از اون شرایط دور می کردم تا اروم بشه می دونستم که اوضاع روحی هستی خیلی بهم ریخته به خاطر مسائل خانوادگی که باهاش درگیر بود ... همیشه وقتی می دیدم حالش خوب نیست یا هی بهونه میاره میدونستم دلش می خواد یه چند روزی دور از همه دوتایی تنها باشیم ... حدودای ساعت 2 بعد از ظهر میشد که رسیدیم ویلا ، من که طولانی بودن راه کمی خسته ام کرده بود رفتم دوش گرفتم و کمی دراز کشیدم هستی هم که از صبح رانندگی کرده بود اما کمتر از من خسته به نظر می رسید ،نمی دونم کی خوابم برد آخه چند شب بود که نخوابیده بودم یک ساعتی فکر کنم خواب بودم اما شیطنتهای هستی از خواب بلندم کرد به پهلو خوابیده بود یکی از دستاش زیر دستش بود و اون یکی دستش دور کمر من بود تا چشامو باز کردم دیدم بهم زل زده و داره منو نگا می کنه منم اروم بغلش کردم و تا خواستم بوسش کنم از دستم در رفت و گفت الان نه... می خوایم بریم بیرون لب دریا شب وقت زیاد داریم (تو دلم گفتم مگه دفعه بعد گیرم نیفتی) تا نگام کرد گفت داری نقشه می کشی کی منو گیر بندازی بعدش شروع کرد به خنده و رفت تو اشپزخونه واسم اب بیاره ... هوا داشت تاریک میشد تصمیم گرفتیم که بریم بیرون کمی هواخوری بعدش هم بریم شام بخوریم من که هنوز رو تخت دراز کشیده بودم و هی کش و قوس می اومدم و هی ، قربون صدقه اش رفتم البته مثل همیشه که باید نازش و می کشیدم... ماهواره روشن بود هستی رقصش گرفته بود، واسم می رقصید و هی خودشو لوس کرد من نگاش می کردم و اونم لذت می برد از اینکه هر سازی که می زنه من می رقصم ،فقط کافی بود لب تر کنه هر چی می خواست واسش فراهم می کردم ... رفت جلوی آینه تا آرایش کنه نگاه شیطنت آمیزی از تو آینه بهم کرد پریدم و محکم از پشت بغلش کردم و حسابی بوسش کردم ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 16:50 توسط یه دخترک عاشق |
|
روی آرنجم بلند شدم . آروم به سمت بالش خمم کرد هنوز عطر مریم اذیتم میکرد عطسه کردم . لباش و را روی لبام گذاشت . سخت نفس کشیدم . بوی عطرش آشنا بود . زبانش که به زبانم خورد ، موهای تنم راست شد . لباش را که برداشت دوباره عطسه کردم .. لحظه ها می گذشتن انگاری داشتن مسابقه می دانن ... اروم شده بودم اما دلم نمی خواست از کنارم بره وقتی بغلش می کردم از تموم غم وغصه ها رها می شدم ... و اون بلاخره به چیزی که میخواست رسید هستی عاشقونه منو می بوسید و نوازشم میکرد دقیقا بعد از همه اتفاقاتی که افتاده بود حالا هر دومون اروم بودیم و بدون هیچ استرسی کنار هم بودیم ... تو اون یه هفته خیلی خوش گذشت ...تقریبا تا صبح بیدار بودیم و ... روزا هم 10 ، 11 از خوای بلند می شدیم. شبهای کنار ساحل وای خیلی قشنگ بود مخصوصا یکی از روزاش که تو دریا داشتیم شنا می کردیم که گفت نیلو بیا زیر آب کارت دارم بیا شیطنت از تمام اجزای صورتش می بارید خیلی هیجان زده بود بهش گفتم می ترسم خفه شم و بعد شروع کردم به خندیدن ... صورتمو بردم دم گوشش و لاله گوشش رو آروم گاز گرفتم دلمون طاقت نیوورد گفتم هستی بیا برین خونه وگرنه همین جا شروع می کنم پس بریم تا حالم بیشتر از این بد نشده گفتم آخه مریم اینا رو چیکار کنیم گفتم تو بیا بقیه اش با من ... مریم می دونست که من و هستی عاشق همدیگه ایم اما شیرین چیزی نمی دونست منم ازش خواسته بودم به شیرین نگه موقع اومدن به مریم با اشاره حالی کردم و مریمم با گفتن خوش بگذره رفت که سر شیرین رو گرم کنه ... دوتایی از آب اومدیم بیرون دستای همدیگه رو محکم گرفته بودیم می دویدیم تا برسیم به ویلا ... هستی رو در حالی که داشت نفس نفس می زد بغل کردم اما هستی نزاشت زیاد ادامه بدم گفت می ترسم شیرین اینا بیان گفتم خیالت راحت به مریم آمار دادم ... کشون کشون بردمش سمت اتاق خواب تا لب تخت رسیدیم شروع کردم به در اووردن لباساش بعد دراز کشید خیلی آروم و ناز شده بود بهش گفتم امروز میخوام بخورمت وحشتناک هستی سرش رو خم کرد و نوک زبونش رو به لبام زد دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم پرتش کردم روی تخت خودمم روش خوابیدم موهاش مثل همیشه پریشون بود اما هنوز کمی نم داشت چون از شب قبلش باهم دیگه یه کمی بحث کرده بودیم می خواستم کاری کنم که از دلش در بیاد (بخاطر اینکه من به مریم گفته بودم من یه همجنس گرام) تنش از حرارت داغ بود ، از نوک انگشتاش شروع کردم به بوسیدن تمام تنش رو بوسیدم ، هستی نگام میکرد اما اینبار دیگه خودشو کنترل نکرد دیگه نمی گفت مراقب باش هستی ، یا دیوونه چیکار می کنی ؟؟؟ وقتی بهش گفتم میخوام با تمام وجودم حست کنم خندید و گفت تمام وجودم مال توست هر کاری دوست داری بکن ... این بیشتر منو به هیجان انداخت داشتم از خوشحالی می مردم .................. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 16:36 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
سلام به دوستای گلم به همه اونایی که می دونن و می فهمن عشق یعنی چی . تصمیم گرفتم خاطراتم رو تو اینجا بزارم ... هر چند بعد از رفتن تنها عشقم تنها شدم اما مرور اون خاطرات کمی اروم ترم میکرد ... خاطراتی که هر ثانیه اش برام سالی گذشت ... از روزای آشنایی از قهر و آشتی ها ... از مسافرتهامون ... از ساعتهایی که کنار هم بودیم و گذر لحظه ها رو حس نمی کردیم هستی تنها عشقم بود که رفت و من موندم ... اما می خوام از اولین سفرمون براتون بگم ... پس دوستای گلم بخونید و نظرتون رو بهم بگین ... ***کف چادر دراز کشیده بودم .هستی زیپ چادر را باز کرد و آمد کنارم نشست . سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم : این غذا حاضر نشد ؟! مردم از گشنگی ! پتو را از روی پام پس زد و پاش و را دراز کرد . پتو را دوباره کشید . گرمای پاش و را حس می کردم . دستش را لای موهام برد و گفت : تو هم که یه وقت نیای بیرون کمک خوشگلم . از صبح که اومدیم ، فقط نشستی تو چادر . همین جوری می خوای به قولت عمل کنی ؟ به سمتش برگشتم . چشمامو را به سمتش چرخوندم و بهش نگاهش کردم و گفتم : چه قولی ؟! پاشو را به پام مالید . موهای تنم راست شد . دستش را از لای موهام بیرون اوورد و روی لب هام کشید و گفت : زدی زیرش ؟!؟ از اول می دوونستم ، دبه می کنی ! خانومی ، شما نبودی که قول دادی وقتی اومدیم شمال ، کنار رودخوونه .... . یادت اومد ؟!؟ پامو را به پاش مالیدم . حس قشنگی بود . انگشتش را که هنوز داشت با لبهایم بازی می کرد ، بوسیدم و گفتم :..........................
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 16:26 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم... زير بارون جدايی با خيال تو نشستم... انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره... من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميار... ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره نازنینم دیوونه وار دوست دارم ... کاش این همه ازم دور نبودی ... اما نمی زارم این فاصله ها یادت رو از دلم ببره ... مثل همیشه عاشقونه دوست دارم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 8:31 توسط یه دخترک عاشق |
|
عاشقانه دستاشو را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه را می سوزوند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. انگار توآسمون بودم به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم ... تنها چیزی درونم را آزار می داد... شرم داشتم درچشماش نگاه کنم اما دل به دریا زدم
و بهش گفتم که: عاشقونه دوست دارم... عسل بلاي من...خانوم گل بي وفاي من بااینکه الان فرسنگها ازم دوری اما هنوز داغی لبهاتو روی لبام حس می کنم ... هنوزم عاشق نوازشاتم... يادت نره هنوز عكسات رو ديوار اتاقمه ... يه چيزي بگم بهت... دلم عجيب برات تنگ شده كاشكي بودي تا آرومم مي كردي يادت مياد شبهايي رو كه تا صبح بيدار بوديم و با هم تا اوج لذت مي رفتيم حالا كه نيستي اين تنهايي آزارم ميده ... از اين دنياي بي تو بيزارم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 مرداد1387ساعت 14:47 توسط یه دخترک عاشق |
|
گاهی اوقات تو اون (عشقبازی مون ) رو دوست داشتی و گاهی اوقات این طور نبود گاهی اوقات تو به اون نیاز داشتی پس ( زمانیکه نیازی به اون ) نداشتی ، اون رو ترک میکردی گاهی اوقات ما با اشتیاق (عشقبازی ) میکردیم ، گاهی اوقات سقوط میکردیم ( کم می آوردیم ) مهم نیست رفیق ما میتونیم ( آتش درونمون رو ) آروم کنیم رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم انکارش کنیم و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه بیا ومرا به خاطر بیاور * تو سعی در پنهون کردن اون ( گذشته ) داری من میفهمم که تو داری این کار رو میکنی وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت میمونم ) تو خودت رو به من نزدیکتر میکنی من نفس های تو رو احساس میکنم وقتیکه تو در کنار منی مث اینه که دیگه دنیا وجود نداره ( هیچ چیز غیر از تو برام مهم نیست آه رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم انکارش کنیم آه آره و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه پس بیا ومرا به خاطر بیاور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 14:35 توسط یه دخترک عاشق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اما در مورد خودم متولد 12دی 62 هستم من عاشق هم جنسای خودم هستم ... برام مهم نیست دیگران چه فکری می کنن مهم اینه که من اینم ...خیلی مهربون و خیلی پر هیجان ام ...
کاش میشد یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اون روزا رو تکرار کرد. چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت رابراي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش دلم تنگه برای پر کشیدن .... |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات من و هستی تنهایی من |
| پیوندها |
|
روحه يه عروسك( هانا) اراد007 شكلات و آبنبات دوست خوب مبهم نیروانا(بخاطر چند کلمه) home girl |
|
RSS
|